†آخرین همسفرم خاک†
عشق پر زده
نمی توانم عهد کنم که تغییر نخواهم کرد. نمی توانم عهد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت. نمی توانم عهد کنم که گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد. نمی توانم عهد کنم که آشفته نخواهم شد. نمی توانم عهد کنم که همواره قوی خواهم بود. نمی توانم عهد کنم که قصوری نخواهم کرد. اما... می توانم عهد کنم که همواره پشتیبان تو خواهم بود. می توانم عهد کنم که افکار و احساساتم را با تو سهیم خواهم شد. می توانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم کرد. می توانم عهد کنم که هر کاری بکنی درکت خواهم کرد. می توانم عهد کنم که با تو کاملا صادق خواهم بود. می توانم عهد کنم که با تو خواهم گریست و خواهم خندید. اما... بیش از همه میتوانم عهد کنم که دوستت خواهم داشت. اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من.... خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند به تو ای دوست سلام یار دیرینه من درد و غم رسواییست ولی افسوس که روحم به تنم زندانیست یا که با این زندگی سوخته سر میکردم زچه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟ بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم به کدامین گنه آخرتو به من مشت زدی؟ کاش این دهر دو رو بخت مرا برمی چید تو بگو داغتر از آتش غم دیگر چیست؟ من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد و کسی کودک احساسش را تاب نداد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت اشک در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من.... خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز روی لب های ترک خورده و زخمی زندگی اش نمک پاشیدی. گفتی نقل است این دانه های ریز بلورین٬ بیا تا کام زندگی ات را شیرین کنم. خون که از لب ها جاری شد تو خندیدی. خون در چشمان تو آبی بود. تو٬ عاشق آبی بودی. عاشق آبی های زندگی رنگ. و آنچنان مست از تماشای آبی٬ که نفهمیدی چگونه او٬ غرق در زخم های آبی٬ در آغوش تو جان سپرد لحظه ی ویرانی ام را حس نکرد در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانی ام را حس نکرد آنکه سامان غزل هایم از اوست بی سر و سامانی ام را حس نکرد تمام وسعت خانه برایم یک اتاق شد همین اتاق نیز از سرم زیاد است وقتی سراسر زندگی ترسیم و یاد است! من گیسوان پریشان تقدیر را میبافم به ریسمان نامیدی چقدر تغیر کرده ام خوبست که نمی بینی ! سایه منم آه حاصل زندگیم من این وسعت تنهایی زندانی میشوم در این اتاق! و همین چند متر ازادی برایم کافیست! گام برمیدارم تا وجب بگیرم سهم زندگیم را چند انگشت شد تو میدانی؟ نه تو ارام فکر میکنی تا بهترین راه ها حریف انصافت شود! من هرز میشوم هرز حال که علف خودروی زندگی منم نمیدانم چرا خدا با دست مرگ مرا به دوزخ نمیکشد؟ خدایا چه را تماشا میکنی؟ببین چشمهایی که چون جگرم خونبارست و سهم زندگیم حتی یک وجب نشد آه فراموش کردم دنیا دنیا حسرتم را !!! حبس میشوم اخر هفته ها در اتاق و این ادینه لعنتی محکومم به اطاعت از شما میبینی؟ هیچکس نمیداند بهار تا ابد صلیب عشق را بردوش میکشد من فهمیدم! درونم خشم و صورتم ارام اما همه از من بگذرید تنهایم بگذارید میخواهم بمیرم! برای مرگ من دعا کنید راستی یادم رفت بگویم بدبختیم را بنگر دیدی ارزوی تو هم مثل ارزوی من محال شد!!! شانه هایم کم اورده است اومدم خونه گلم تو نیستی جات خالیه خوش بگذره شادیه تو ارزومه از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم بیا این اوج و این پرواز و این باور چه می خواهی مرا از این که میبینی پریشان تر چه می خواهی از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم بیا این اوج و این پرواز و این باور چه می خواهی مرا بیخود به باران می بری با مستیه چشمت بیا این چشم ها این گونه های تر چه می خواهی برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست بیا این تیغ و این شمشیر و این هم سر چه می خواهی من آن فرهاد مسکینم که کوه بهر تو کندم بگو شیرین ترین رویا بگو دیگر چه می خواهی تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه میخواهی.... کلاس ٢ کلاس ٣ کلاس ٤ کلاس ٥ کلاس ٦ کلاس ٧ کلاس ٨ کلاس ٩ کلاس ١٠ کلاس ١١ کلاس ١٢ کلاس ١٣ * پس از پايان دوره، به کسانى که امتحانات را با موفقيت بگذرانند دکترای افتخار داده خواهد شد. * توجه: به دليل پيچيدگى و مشکلى موضوعات، براى هر کلاس بيش از 8 نفر ثبت نام نمیشود نبشی دادن ژولیت خسته اونجا هیچی آنتن نمی ده چلاسیدن(cholasidan) سی جی(cg) فطیر گرخیدن (shimbel) چنیم(chanim) بشقل(beshghel) گون(gavan) گولاخ(goolakh) تهران51 ملی شد میرزا مقوا اوپدیس کردن چریدن(charidan) چوخلصیم خانه ای با سقفی مقوایی و با زیر بنایی آبرنگی هر گز سایه بان خوبی نبود آنقدر اشکهایم را نوشتم که چشمانم تمام شدند شاید دیر شود وقتی تو بیایی و من ... جای پای خاطره ای شده باشم بخاطر رفتنت هیچ کس مجازات نشد جز سایه ای که به فضای پوچ دیوار محکوم شد و تو چه میدانی که : 000 هر کی منو نگاه کرد نفرین تویه بی گناه کرد هرکی منو صدا کرد به حال من همش شبا دعا کرد شبا که میرم تنها تویه اسمون میدونی بهم چی میگه اون ماه مهربون میگه چرا زیر اون چشات سیاهه چرا عشق تو انقدر تباهه دیگه از همه بریدم چون به جز تو هیچی ندیدم من فقط تو رو میخوام حتی اگه یه گوشه تنها بمیرم .با تو نه اسمون میخوام نه مردم نامهربون من فقط تو را میخوام ای زیبا عشق نازمون .بزار منم گیتارمو دربیارم از اسمون و مردمش دل بکنم گریه هاتو در بیارم بزار بگم دوست دارم دوست دارم ای عشق پاک ومهربون برای همیشه توی قلب من بمون نازنینا نازنینا صد جور غم کشیدیم ما از بهر عشق اما هیچ ماهی نگرفتیم به جز تو از نهر عشق نازنینا اگر ما زتو دوریم و سوختیم در این فراق تو همیشه زنده باش و روشن بمان در این چراغ نازنینا ما همه در پی تو سوی اسمانها رفته ایم حتی برای گل روسری تو به سوی باغبانها رفته ایم نازنینا با تار گیسوی تو ، ما شب سر زنده ایم گر برفت صبح در جنگ بیداریها همیشه رزمنده ایم نازینا هر شبم پیش توام در خلوت این شبانه ها با یاد تو من شعر گویم در غفلت این ترانه ها نازنینا مهلت رفتنت بس شد زیاد در خاطره ها من میروم سرجنگ با هرچه هست دراین فاصله ها نازنینا درد جان سوز جدایی گفت فراموشت کنم
اما جان مال من نیست که مثل شمع خاموشت کنم نازنینا به هر سوی دلم رو میکنم از تو دارم قافیه پس نازنینا در دلم هر چه دارم از تو دارم کافیه بر تو کنند ملامت برای اشک چشمت زمان نامردیست خنجر زنند ز پشتت در پیش تو رفیقند چاه کنند به پشتت زیرآب تو زنند و دور زنند به عشقت دودوزه بازی کنند با دل تو و عشقت منم غريبي سرگردان در کوچه هاي عزلت کفن پوش يک دل بي مرهم تسبيح به دست از حرمت سايه ها مي گذرم. در مرگ لحظه ها از عرصه صدايي کم رنگ به آغوش خاموش دلم فرا خوانده مي شوم. صداي پاي شب را دور از چشم باران دفن مي کنم شعر برای بعد از مرگ خودم اینجا جوانی خفته است ، جسمش به اینجا گشته خاک یادی بکن از او تو هم ، یکدم نگشته کام شاد روزم چو شبها تار شد غم بر دلم انبار شد جز غم کسی یاور نشد ، همدم به این بی کس نشد تنها به دنیا آمد و تنها از این دنیا برفت از ابتدای زندگی دنبال یک گمگشته بود هر آن برای قلب خود ، دنبال یک صاحبخانه بود راهی شدم در زندگی ، جویم رفیق زندگی پیدا نکردم یاوری یگانه گشتم در غم و پیدا نشد یک همدمی دل مانده در سوز و غمی گشتم بسی دور جهان ، یاری به دل پیدا نشد آخر نمودم من سفر ، رفتم به سوی یار خود تنها خدای جان خود نشد قسمت به من عشقِ جوانی در این دنیای فانی نکردم زندگانی هزاران غم چشیدم به هنگام جوانی به وقت کامرانی مردن به از این زندگی ، مرگ تو دریاب مرا رها کن از این زندگی رحمی دگر ای زندگی ، بس کن جفا ول کن مرا ، هرگز نمی خواهم تو را .......... و عشق چیست ؟ حقیقت دوست داشتن چیست؟ نه این است که ما محبت میکنیم فقط برای خودمان به او می گوییم دوست دارم از پیشم نرو در حقیقت نه این است که او را دوست داریم بلکه دلمان برای خودمان میسوزد که اگر او برود ما تنها خواهیم ماند به او می گوییم که دوستت داریم نرو ، بی تو میمیرم ، در حقیقت ما با تمام خود خواهی فقط برای خودمان فکر میکنیم نه به او چون که اگر او برود ما بدون چگونه سر خواهیم کرد ؟ .......... و عشق چیست ؟ حقیقت دوست داشتن چیست؟
گرنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
چیدن چه خیال است که دیدن نگذارند
صد شربت شیرین ز لبت خسته دلان را
نزدیک لب آرندو چشیدن نگذارند
گفتم شنود مژده ی دیدار تو گوشم
آن نیز شنیدم که شنیدن نگذارند
بخشای بر آن مرغ که خونین گه بسمل
ببرند سرش را و تپیدن نگذارند
دل صافت نفس سرد مرا آتش زد
کام تو نوش و دلت گلگون باد
بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی
روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست
عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست
چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم زعطش میسوزد
شانه ای میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
ولی افسوس که نیست...
کاش میشد که من از عشق حذر میکردم
ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی
من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم
ای فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدی
کاش میشد که زمین جسم مرا می بلعید
آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست
من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش
دیگر ای باد صبا دست زبختم بردار
خبر از یار نیار...
دل من خاک شد و دوش به بادش دادم
مگر این غم زسرم دور شود
ولی انگار نشد
بگو ای دوست چرا دور نشد؟
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را كه پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبك شب
من به هر سو می دوم ، گریان
گریان ازین بیداد
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می كنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه می داند كه بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
وای ، آیا هیچ سر بر می كنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

چگونه 2.5 متر ماشین رو تو 4 متر جای پارک قرار دهیم؟
برگزارى به صورت مرحله به مرحله همراه با نمايش اسلايد
مدّت: ٤ هفته، دوشنبهها و چهارشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
مسابقه فوتبال یک ورزش است نه فیلم غیر اخلاقی
برگزارى به صورت ميزگرد و بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، شنبهها از ساعت ١٨ تا ٢٠
آيا میتوان با آمادگی قبلی برای رفتن به مراسم عروسی همزمان با آقایان حاضر شد؟
برگزارى به صورت کار عملى و گروهى
مدّت: ٤ هفته، يکشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
نحوه گرفتن صحیح فرمان اتومبیل (بطور ثابت و در حال دور زدن)
برگزارى به صورت نمايش فيلم با توضيحات تکميلى
مدّت: ٣ هفته، پنجشنبهها از ساعت ١٤ تا ١٦
نحوه تشخیص تاریخ انقضاء مواد خوراکی از روی بسته آنها هنگام خرید
برگزارى به صورت نمايش ويديويى
مدت: ٤ هفته، سهشنبه و پنجشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
عدم ترس از نازل پمپ بنزین و استفاده از آن
برگزارى به صورت کارگاه آموزشى همراه با گروههاى پشتيبان
مدت: ٤ هفته، چهارشنبهها و پنجشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
اهمیت دادن به ظاهر و هیکل خود بعد از ازدواج به مانند قبل آن
برگزارى به صورت بحث آزاد
مدّت: ٢ هفته، دوشنبهها از ساعت١٨ تا ٢٠
گفتن "عزیزم" به شوهر سلامتى شمارا به خطر نمیاندازد
برگزارى به صورت نمايش اسلايد همراه با نوار صوتى
مدّت: سه شب، يکشنبه، سهشنبه و پنجشنبه از ساعت ١٩ تا ٢١
چطور می توان با تلفن زیر 30 دقیقه صحبت کرد؟
برگزارى به صورت ميزگرد و بحث آزاد
مدّت: حداقل ٦ ماه، سهشنبهها از ١٨ تا ٢٠
آيا از لحاظ ژنتيکى غيرممکن است که هنگامی که خانم های خودمانی با هم تنها هستند حرف های زشت نزنند؟
برگزارى به صورت شبيهسازى کامپيوترى
مدّت: ٤ هفته پنجشنبهها از ساعت ١٢ تا ١٤
تفاوتهاى بنيادى بين شوهر و آرنولد شوارتزنگر ، براد پیت و بیل گیتس
برگزارى به صورت آنلاين و نقش بازى کردن
مدّت: نامحدود، سهشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢٢
رد نشدن از جلوی تلویزیون با جارو به هنگام پخش فینال جام باشگاه های اروپا
برگزارى به صورت تمرينات مديتيشن و روشهاى تنفسى
مدّت: ٤ هفته، شنبهها و سهشنبهها از ١٧ تا ٢٠
عدم حساسیت به دختران زیبا تر از خود و عدم زشت خطاب کردن آنها و ایراد بستن به آنها
برگزارى به صورت جلسات شوک درمانى
مدّت: سه شب، يکشنبه و سهشنبه و پنجشنبه از ساعت ١٩ تا ٢١
وقتی تلفن یا موبایل یهو قطع می شه.
سوتی دادن،گاف دادن
مثال:عجب نبشی ای دادم!یا عجب نبشی ای شد!!
مامور کلانتری
یه صفت به معنی حرفه ای و کار کشته
مثال:فتوشاپ کار خسته،مکانیک خسته
در توصیف جاههای خیلی پرت گفته میشه.
ترکیب ماسیدن،چسبیدن و پلاسیدن:کنایه از آدمی که دپ زده
مثال:پس چرا چلاسیدی؟!
به معنی آدم خز موتور باز(سی جی 125)
مثال:بچه ها قلی سی جی اومد!!
خیلی زیاد،اونقدر که نشه فکرش رو کرد
مثال:می خوامت فطیر!!
پا رو گذاشتن روی گاز و کیلومتر چسباندن
معمولا به جاسازی یا مخفی کردن می گن!
مثال:فلان چیز رو شیمبل کردی؟!
وقتی می خوای تعریف کنی از این اصطلاح استفاده میکنی!
مثال:این پژوهای جدید عجب چیزای چنیمین!
تغییر داده شده بقل(قل دادن)به معنی بده بیا!
مثال:سی دی جدید داری؟پس بشقل بیاد!
ترکیبات:بشقلاندن.
به آدمی می گن که هر چی می گی نمی فهمه و کلا" آی کیو پایینی داره
مثال:یارو عجب گونیه ها!
حتما از این خلاف کارها با هیکلای نخراشیده دیدین که صورتشون هم به طرز
وحشتناکی داغونه!اگه به گوشهای این افراد نگاه کنید آثاری از کشتی می
بینید!گولاخ به ترکی یعنی گوش و کلا به آدم درب و داغون و نخراشیده می
گن!
مثال:یارو عجب گولاخیه ها!
آدم دولتی-کارمند
همه فهمیدن
کنایه از آدم لاغر و لق لقو
صدای ضبط رو تا آخر بلند کردن
به معنی داشته باش
مثال:اونجا رو بچر!(اونجا رو نگاه کن!)
خیلی مخلصیم
خستگی راه نفس را بسته است ،
روح های سرگردان ، در کوچه های تنها یی خویش،
به در های بسته ای میکوبند که شاید روزنه ای برای امید و هوس بیا بند ،
اینجا همه در گریز از خویشند،
انکار هویتی که دیگران می شناسند ،
هر کس به اندازه ی دلش تنهاست ،
هر کس به اندازه ی عمق نگاهش خیره میماند ،
هر کس به اندازه ی رازهای نگفته اش قصه می سازد،
هر کس به اندازه ی آرزوهای فردایش ،
پنجره ای برای آفتاب در نت می گشاید ،
هر کس به اندازه ی نداشته هایش ،
در باغچه ی رویاهایش ، حسرت می کارد ،
هر کس چند آیدی میسازد ؟
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
| :قالبساز: :بهاربیست: |



